حسن ختام !

بسم الله ...

سلام 

"گاهی برای اینکه نگاهی به عقب بیاندازم و لبخندی از روی رضایت بزنم، "ق" را ورق میزنم." 


اجمالا" میرم سر اصل شرح جلسات! 

در دوره چهارم قاف کتابهای :

"نیمه تاریک ماه" اثر هوشنگ گلشیری،

"بادبادک باز" اثر خالد حسینی،

"دنیای قشنگ نو" اثر آلدوس هاکسلی،

"قیدار" اثر رضا امیرخانی 

و همچنین دو فیلم :

"21 گرم" اثر آلخاندرو گونزالس و

"قفسه درد" (the hurt locker) از کاترین بیگلو

مورد نقد و بررسی قرار گرفت.

در مجموع 6 جلسه شامل چهار جلسه کتاب و دو جلسه فیلم برگزار شد.

_ ضمنا" کتابهای "ناطور دشت"، "همنوایی شبانه ارکستر چوبها"، "مزرعه حیوانات" و "شوهر آهو خانم"؛ در دستور کار جلسات گذاشته شده بود که به دلیل هماهنگ نشدن اعضا برای شرکت در جلسات، مهجور ماندند.

_ اما، امتیاز دوستان بر اساس حضورشان در جلسات، آوردن نقد، شرکت در نقد، شعر خوانی، پیگیری، پذیرایی و ...است. لذا امتیازهای مثبت به شرح زیر مد نظر بوده است.

وجیهه :        16

آمیز ممد باقر: 15

زهرا:            13

سمیه:         10

زهره:           9

هانیه:          8

حمیده:         7

نفیسه:        4


پ.ن 1: عضو فعال جلسات؛ "وجیهه" (طبق معمول)، که بنده به عنوان دبیر جلسات از ایشان تشکر میکنم و همچنین تشکر ویژه به خاطر قلم رنجه در وبلاگ. 

پ.ن2: تشکر ویژه از "آمیز ممد باقر"! (که واقعا" نفهمیدم این اسم مستعار از کجا آب می خورد!؟) به خاطر در اختیار گذاشتن مکان جلسات فیلم و پذیرایی های آنچنانی و پیگیری های پی در پی! همچنین سپاس از "زهرا"برای زحمت رایت فیلمها و پیگیری و یک قدردانی ویژه از دوست خوبم "خاطره ایرانی" برای حضور کوتاه اما مفید و موثرش به عنوان عضو مهمان در جسله کتاب دنیای قشنگ نو.


دبیر نوشت: زیادی طول کشیدن این دوره! به دلیل وقفه اجباری یکساله ای بود که مجال اندیشیدن درست و تصمیم گیری خرمندانه را به بنده و همه ی دوستان داد، لذا این اتفاق را به فال نیک گرفتیم و با انرژِی مضاعف و ذهنی بازتر از همیشه فارغ از دغدغه های "خاله زنکی" و "نگاه های عاقل اندر سفیه"!!! به نقد و بحث پرداختیم. 

یک مطلب مهم این که در این انجمن و وبلاگ به روی همه باز است و فقط "از تو به سر دویدن"، وقتی... "از ما به یک اشاره!"

ختم کلام: سکوت در جایش خوش بود و کلام در جایش نیکو، خواستم زیرنویسی هم از مهر سکوتی که گاهی زدم بر لبانم و لازم بود و حرفی که گاهی بر زبان راندم و واجب بود، بنویسم! که اگر به مزاج دوستان خوش نیامد، بنده را عفو کنند و اگر خوش آمد، دعای خیر... لکن هر چه بود، دغدغه بود برای با هم بودن و مفید بودن.

 لذا... عذر تقصیر بابت کوتاهی ها!

والسلام


یک لقمه مرام ...


زمزم گفت: یه آدم ِقید + دار ... ترلان گفت: "قیدار" اسم روستاییه نزدیک تکاب و ...

من میگم "قیدار" یه مرام ناب و دوست داشتنیه که تو این دوره و زمونه، خیلی دست نیافتنیه ...خیلی!


پ.ن: این جلسه ی کتاب قیدار داستانی شده ها! عجب طرفدارایی داره این کتاب! اون از گربه ها که اول کنار آلاچیق پارک دور و برمون حمام آفتاب و سایه گرفتند! بعد سر و کله ی کلاغ ها پیدا شد، انگار که غنیمت پیدا کرده باشند؛ یه دسته کلاغ بدون اینکه پر بزنند خیلی راحت نشستند کنار جلسه و جالب اینکه سکوت را هم رعایت کردند! خدا به داد نشست بعدیمون برسه که قلعه ی حیواناته !!!

آخر کار هم چند تا دختر بچه و پسر بچه که از در و دیوار آلاچیق بالا اومدند و کم کم خودشونو انداختند وسط آلاچیق.

ظاهرا" جذابیت این کتاب کوچک و بزرگ و انسان و حیوان نداره! همه تشنه ی یک جو مرامند از نوع قیداریش.

با تشکر از "رضا امیر خانی" برای این دید وسیع و بامرام.


همه چیز درباره ی ... «دنیای قشنگ نو»


دنیایِ قشنگِ نو به انگلیسی: (Brave New World) یک رمان علمی-تخیلی پادآرمانی (Dystopian) است که در سال ۱۹۳۲ به قلم آلدوس هاکسلی نویسنده و شاعر انگلیسی منتشر شده‌است.

وقایع این رمان در سال ۲۵۴۰ در شهر لندن می‌گذرد و آرمانشهری را به تصویر می‌کشد که در آن مهندسی ژنتیک به آفرینش انسانها با ویژگی‌های از پیش تعیین شده منجر شده، نظام اخلاقی جامعه با تشکیل حکومت جهانی و از میان بردن جنگ و فقر و نابودی کامل خانواده و تولید مثل به کلی پوست انداخته و دانش روان‌شناسی به طرز حیرت انگیزی اعتلا یافته و تنها هدف انسان ایجاد سعادت و از میان بردن رنج‌های غیر ضروری‌ست.

هاکسلی در سال ۱۹۵۸ در مقاله‌ای با نام بازنگری دنیای قشنگ نو (Brave New World Revisited)   به سیر وقایع اتفاقیه ۲۶ سال گذشته پرداخت و مدعی شد که تمدن بشری با سرعتی بسیار بیشتر از پیش‌بینی‌های او در حال حرکت به سمت این دنیاست.


 

خلاصه‌ای کوتاه از داستان:

در نظام طبقاتی حکومت جهانی، انسان‌ها به پنج طبقه آلفا، بتا، گاما، دلتا و اپسیلون تقسیم می‌شوند و هر دسته یک طبقه‌بندی داخلی مثبت و منفی نیز دارد. در خط تولید کارخانه‌های تخم‌گیری و شرطی‌سازی، جنین‌های انسان با توجه به طبقه اجتماعی که برای آن‌ها تعیین می‌شود، از هوش و قدرت بدنی کنترل شده و استاندارد برخوردار می‌شوند. از آغاز تولد نیز اعضای هر گروه تحت آموزش‌های لازم از طریق القاء و خواب‌آموزی قرار می‌گیرند. دراین روش‌ها با تکرار صداهای ضبط شده‌ای که در هنگام خواب پخش می‌شوند، کودکان در کنار اعتقاد به اصول فوردی، باور می‌کنند که طبقه آن‌ها بهترین طبقه برایشان است تا در زندگی آینده از آنچه هستند حداکثر لذت را ببرند.

در این جهان کلماتی مثل پدر و مادر و زنده‌زائی تنها به عنوان اصطلاحاتی وقیحانه بر جا مانده‌اند و کتاب وسیله‌ای بی‌استفاده محسوب می‌شود.

در این جامعه‌ی سراسر نظم، ثبات و لذت هر از چندگاه افرادی ناهماهنگ با جمع ظاهر می‌شوند که به علت دوگانگی‌های فکری، ذهنی ناآرام دارند. برنارد مارکس، که یک روان‌شناس آلفا مثبت است، یکی از این افراد است. هرچند او نیز مطابق با اصول فوردی شرطی‌ شده است ولی همواره فکر می‌کند که مشکلی وجود دارد. به همین علت نمی‌تواند مانند دیگران از زندگی خود لذت ببرد.

برنارد برای تعطیلات لنینا کراون، که دختری بتا منفی است را به یکی از وحشی‌کده‌ها دعوت می‌کند. برنارد و لنینا در این جامعه با پسری به نام جان آشنا می‌شوند که مادرش سال‌ها پیش برای سفری تفریحی از دنیای متمدن به وحشی‌کده آمده ولی در اثر حادثه‌ای از همراهش (پدر جان) جدا شده است. او سال‌ها در قبیله مانده، کودکش را به دنیا آورده و بزرگ کرده است. برنارد، برای رسیدن به اهداف شخصی‌اش، او و جان را به دنیای متمدن بر می‌گرداند.

جان نمی‌تواند با جامعه‌ی متمدن که آن را دنیای قشنگ نو می‌خواند کنار بیاید و در جامعه‌ای که همه چیز در تضاد با فرهنگ و مذهب مورد قبول اوست، دچار دوگانگی‌های متوالی می‌شود. لنینا را دوست دارد و در عین حال از او به خاطر روابط جنسی آزادانه و کاملا طبیعی‌اش در دنیای قشنگ نو متنفر است و خود را به خاطر علاقه‌اش نکوهش می‌کند. از طرف دیگر مرگ سرخوشانه مادرش در اثر زیاده روی در مصرف سوما نیز او را از خود بی‌خود کرده و سرانجام سر به طغیان بر می‌دارد.


 

قسمتی از متن داستان:

برنارد رادیو را خاموش کرد.

گفت: «می‌خوام با آرامش دریا رو نگاه کنم. آدم با این سر و صدای مزخرف حتی نمی‌تونه چیزی رو ببینه«.

لنینا گفت: «ولی صدای قشنگیه. وانگهی من دلم نمی‌خواد نگاه کنم«.

برنارد پافشاری کرد: «ولی من دلم می‌خواد. این احساس رو بهم میده که...» درنگ کرد و به دنبال کلماتی گشت که احساسش را بیان کند: «که بیشتر خودم هستم، اگه بفهمی چی میگم. احساس می‌کنم بیشتر تمامیت خودم هستم نه اینکه تمامیتم جزئی از یه چیز دیگه باشه. نه این که در حکم سلولی باشم در بدن اجتماع. لنینا، در تو این احساس رو ایجاد نمی‌کنه؟«

اما لنینا می‌گریست و مرتب تکرار می‌کرد: «وحشتناکه! وحشتناکه! چطور می‌تونی از این موضوع دم بزنی که دلت نمی‌خواد جزئی از بدن اجتماع باشی؟ بالاخره هر کس برای دیگران کار می‌کنه. ما به همه نیاز داریم. حتی اپسیلون‌ها...«

برنارد با تمسخر گفت: «خیلی خب، بلدم: حتی اپسیلون‌ها هم مفیدند. اما من لعنتی آرزو می‌کنم که ایکاش مفید نبودم

لنینا از این کفرگویی یکه خورد. با لحنی حیران و پریشان اعتراض کرد: «برنارد چطور می‌تونی نباشی؟«

برنارد متفکرانه و با روالی متفاوت تکرار کرد: «چطور می‌تونم؟ نه، مسأله اساسی اینه که: اگه نتونم چطور می‌شه؟ یا از اون‌جا که بالاخره خوب می‌دونم که چرا نمی‌تونم، چه صورتی پیدا می‌کرد اگه می‌تونستم، اگه آزاد بودم و برده و اسیر شرطی بودنم نبودم؟«

»ولی برنارد داری حرف‌های خیلی وحشتناکی می‌زنی

»لنینا تو دلت نمی‌خواد آزاد باشی؟«

»منظورت رو نمی‌فهمم. من که آزادم. آزادم در این که بهترین کیف‌ و گذرانها رو بکنم. امروزه‌روز همه خوشبختند

برنارد خندید: «"امروزه‌روز همه خوشبختند." ما اینو از سن پنج سالگی به خورد بچه‌ها می‌دیم. اما لنینا، دلت نمی‌خواست آزاد بودی که به یه طریق دیگه خوشبخت باشی؟ مثلاً به طریقه‌ خاص خودت، و نه به روش همه افراد دیگه؟«

لنینا تکرار کرد: «منظورت رو نمی‌فهمم.»

اطلاعات تکمیلی در ادامه ی مطلب...


ادامه نوشته

آزادی؛ واقعیت یا توهم ؟

بسم الله الرحمن الرحیم

دنياي متهور نو در واقع صورت انتزاعي همين جامعه‌اي است كه اكنون در مغرب زمين تحقق يافته است.  فرد انساني مستحيل در جمع شده است و اجازه ندارد كه عالمي متعلق به خويش داشته باشد . و اما از آنجا كه اين استحاله ، در همسويي و همآهنگي با اهواء نفس اماره انجام گرفته است ، فرد خود را منقاد و مسيطر نمي‌يابد . افراد با توهمي از آزادي فريفته شده‌اند : هر كسي متعلق به تمام افراد ديگر است . اين يكي از شعارهايي است كه از طريق هيپنوپديا منطق ذهني انسانهاي دنياي متهور نو را مي‌سازد . مدير مركز بارورسازي ، آموزش در حال خواب را چنين توصيف مي‌كند : شگرف‌ترين وسيلة پرورش اخلاق جامعه در تمام اعصار … ذهن نوازادان آزمايشگاهي ، از همان آغاز ، با يك لالايي مداوم كه اعتبارات منطقي معيني را به او تلقين مي‌كنند ، بار مي‌آيد . فرد انساني در سپهر رواني معيني كه به هيچ روي امكان خروج از آن وجود ندارد ، رشد مي‌كند ؛ يك گنبد شيشه‌اي شفاف و دور از دسترس . جبر مطلق . حيات انسانها در ژرفناي غفلتي عميق كه نه چون چاهي تاريك ، بل چون گنبدي شفاف آنها را از عالم واقع جدا كرده ، جريان دارد ؛ و عالم واقعي يعني اختيار . و جز اين اردوگاههايي كه در آن سرخپوستان بر همان عادات دنياي كهن مي زيند ، هيچ نشانه ديگري از عالم اختيار و آزادي باقي نمانده است . مدير مركز بارورسازي در ادامة‌تعليمات خويش مي‌افزايد :

نه همچون قطرات آب ، درست است كه آب در دل سخت‌ترين سنگهاي خارا نفوذ مي‌كند ، بل مانند قطرات سيال موم كه به يكديگر مي‌چسبند ، پوسته مي‌بندند و بر هر چه فرو ريزند آن را از جنس خود مي‌سازند و سرانجام سنگ را به صورت توده‌اي سرخ فام در مي‌آورند ، تا جايي كه ذهن بچه انباشته از اين تلقينات مي‌شود و مجموعة همين تلقينات است كه ذهن او رامي‌سازد . و نه فقط ذهن بچه را كه ذهن بزرگسالان را نيز ، در سراسر زندگي‌شان . ذهني كه تشخيص مي‌دهد ، طلب مي‌كند و تصميم مي‌گيرد ، از اين تلقينات ساخته شده است . اما تمامي اين تلقينات از جانب ماست ! مدير سرشار از هيجان پيروزي فرياد برآورد ، تلقينات حكومت !

بخشی از مقاله "بشر در انتظار فردایی دیگر؛ درباره ۱۹۸۴ و دنیای متهور نو"
نوشته سید شهیدان اهل قلم؛ شهید مرتضی آوینی