دنیایِ قشنگِ نو به انگلیسی: (Brave
New World) یک رمان علمی-تخیلی پادآرمانی (Dystopian) است که در سال ۱۹۳۲ به قلم آلدوس هاکسلی نویسنده و شاعر انگلیسی منتشر شدهاست.
وقایع این رمان در سال ۲۵۴۰ در شهر لندن میگذرد و آرمانشهری را به تصویر میکشد که
در آن مهندسی ژنتیک به آفرینش انسانها با ویژگیهای از پیش تعیین شده منجر شده،
نظام اخلاقی جامعه با تشکیل حکومت جهانی و از میان بردن جنگ و فقر و نابودی کامل
خانواده و تولید مثل به کلی پوست انداخته و دانش روانشناسی به طرز حیرت انگیزی
اعتلا یافته و تنها هدف انسان ایجاد سعادت و از میان بردن رنجهای غیر ضروریست.
هاکسلی در سال ۱۹۵۸ در مقالهای با نام بازنگری دنیای قشنگ نو (Brave New World Revisited) به سیر وقایع اتفاقیه ۲۶ سال گذشته پرداخت و مدعی شد که تمدن بشری با سرعتی
بسیار بیشتر از پیشبینیهای او در حال حرکت به سمت این دنیاست.


خلاصهای کوتاه از داستان:
در نظام طبقاتی حکومت جهانی، انسانها به پنج طبقه آلفا،
بتا، گاما، دلتا و اپسیلون تقسیم میشوند و هر دسته یک طبقهبندی داخلی مثبت و
منفی نیز دارد. در خط تولید کارخانههای تخمگیری و شرطیسازی، جنینهای انسان با
توجه به طبقه اجتماعی که برای آنها تعیین میشود، از هوش و قدرت بدنی کنترل شده و
استاندارد برخوردار میشوند. از آغاز تولد نیز اعضای هر گروه تحت آموزشهای لازم
از طریق القاء و خوابآموزی قرار میگیرند. دراین روشها با تکرار صداهای ضبط شدهای
که در هنگام خواب پخش میشوند، کودکان در کنار اعتقاد به اصول فوردی، باور میکنند
که طبقه آنها بهترین طبقه برایشان است تا در زندگی آینده از آنچه هستند حداکثر
لذت را ببرند.
در این جهان کلماتی مثل پدر و مادر و زندهزائی تنها به
عنوان اصطلاحاتی وقیحانه بر جا ماندهاند و کتاب وسیلهای بیاستفاده محسوب میشود.
در این جامعهی سراسر نظم، ثبات و لذت هر از چندگاه
افرادی ناهماهنگ با جمع ظاهر میشوند که به علت دوگانگیهای فکری، ذهنی ناآرام
دارند. برنارد مارکس، که یک روانشناس آلفا مثبت است، یکی از این افراد است. هرچند
او نیز مطابق با اصول فوردی شرطی شده است ولی همواره فکر میکند که مشکلی وجود
دارد. به همین علت نمیتواند مانند دیگران از زندگی خود لذت ببرد.
برنارد برای تعطیلات لنینا کراون، که دختری بتا منفی است
را به یکی از وحشیکدهها دعوت میکند. برنارد و لنینا در این جامعه با پسری به
نام جان آشنا میشوند که مادرش سالها پیش برای سفری تفریحی از دنیای متمدن به
وحشیکده آمده ولی در اثر حادثهای از همراهش (پدر جان) جدا شده است. او سالها در
قبیله مانده، کودکش را به دنیا آورده و بزرگ کرده است. برنارد، برای رسیدن به
اهداف شخصیاش، او و جان را به دنیای متمدن بر میگرداند.
جان نمیتواند با جامعهی متمدن که آن را دنیای قشنگ نو
میخواند کنار بیاید و در جامعهای که همه چیز در تضاد با فرهنگ و مذهب مورد قبول
اوست، دچار دوگانگیهای متوالی میشود. لنینا را دوست دارد و در عین حال از او به
خاطر روابط جنسی آزادانه و کاملا طبیعیاش در دنیای قشنگ نو متنفر است و خود را به
خاطر علاقهاش نکوهش میکند. از طرف دیگر مرگ سرخوشانه مادرش در اثر زیاده روی در
مصرف سوما نیز او را از خود بیخود کرده و سرانجام سر به طغیان بر میدارد.

قسمتی از متن داستان:
برنارد رادیو را خاموش کرد.
گفت: «میخوام با آرامش دریا رو نگاه کنم. آدم با این سر و صدای مزخرف حتی
نمیتونه چیزی رو ببینه«.
لنینا گفت: «ولی صدای قشنگیه. وانگهی من دلم نمیخواد نگاه کنم«.
برنارد پافشاری کرد: «ولی من دلم میخواد. این احساس رو بهم میده
که...» درنگ کرد و به دنبال کلماتی گشت که احساسش را بیان کند: «که بیشتر خودم
هستم، اگه بفهمی چی میگم. احساس میکنم بیشتر تمامیت خودم هستم نه اینکه تمامیتم
جزئی از یه چیز دیگه باشه. نه این که در حکم سلولی باشم در بدن اجتماع. لنینا، در
تو این احساس رو ایجاد نمیکنه؟«
اما لنینا میگریست و مرتب تکرار میکرد: «وحشتناکه! وحشتناکه! چطور
میتونی از این موضوع دم بزنی که دلت نمیخواد جزئی از بدن اجتماع باشی؟ بالاخره
هر کس برای دیگران کار میکنه. ما به همه نیاز داریم. حتی اپسیلونها...«
برنارد با تمسخر گفت: «خیلی خب، بلدم: حتی اپسیلونها هم مفیدند. اما
من لعنتی آرزو میکنم که ایکاش مفید نبودم!«
لنینا از این کفرگویی یکه خورد. با لحنی حیران و پریشان اعتراض کرد:
«برنارد چطور میتونی نباشی؟«
برنارد متفکرانه و با روالی متفاوت تکرار کرد: «چطور میتونم؟ نه،
مسأله اساسی اینه که: اگه نتونم چطور میشه؟ یا از اونجا که بالاخره خوب میدونم
که چرا نمیتونم، چه صورتی پیدا میکرد اگه میتونستم، اگه آزاد بودم و برده و
اسیر شرطی بودنم نبودم؟«
»ولی برنارد داری حرفهای خیلی وحشتناکی میزنی!«
»لنینا تو دلت نمیخواد آزاد باشی؟«
»منظورت رو نمیفهمم. من که آزادم. آزادم در این که بهترین کیف و
گذرانها رو بکنم. امروزهروز همه خوشبختند.«
برنارد خندید: «"امروزهروز همه خوشبختند." ما اینو از سن
پنج سالگی به خورد بچهها میدیم. اما لنینا، دلت نمیخواست آزاد بودی که به یه
طریق دیگه خوشبخت باشی؟ مثلاً به طریقه خاص خودت، و نه به روش همه افراد دیگه؟«
لنینا تکرار کرد: «منظورت رو نمیفهمم.»
اطلاعات تکمیلی در ادامه ی مطلب...